|
پاسِ دوستی سر دو راهی ایستاد شدم. حیران مانده بودم که از کدام راه رفته باشد. کسی در آنجا هم نبود که از مسیر او بپرسم. کنار جاده رفتم و به فکر فرو رفتم. هر چه فکر کردم که او بالاخره کدام راه را انتخاب کرده باشد، نتوانستم پیدا کنم. آخر ما را ترک گفت. من از اول می فهمیدم که او از این جا می رود. هر قدر به دیگران گفتم، قبول نکردند. ما نتوانستیم که او را راضی نگه داریم. اگر چه بسیار کوشش کردیم. اما نتیجه نداد. از همان روز که او را دوباره به خانه آوردیم ، ناراضی به نظر می رسید. حیران و هراسان به هر طرف می دید. مانند سابق نبود. مثل اینکه چیزی را گم کرده باشد. برادر کلانم با تمسخر می گفت که حتمن به کسی دل بسته و چشم هایش معشوقش را می پالد. همه غذا های را که دوست داشت ، برایش آماده ساختیم، اما همان نارضایتی و همان دغدغه در چشم هایش دیده می شد. ما با جدیت کوشش می کردیم که او از ما خوش باشد. روزی او را به بیرون بردم تا با دیدن دوست های سابق اش خوش شود. او با دیدن آن ها خندید و به طرف شان دوید و آن ها را در آغوش گرفت. چند لحظه ی لبخند بر لبانش نقش بست، اما زود به همان حالت اول برگشت. وقتی برای برادر بزرگم موضوع را گفتم، با خنده گفت که چیزی نیست، اگر کمی حالش خوب نیست، حتمن تاثیر تبدیل آب و هوا است. همه می گفتند که چند روز بگذرد، جور می شود. اما نشد که نشد. هر روز رنگش تغییر می کرد و هر روز لاغرتر می شد. روزی رو برویش ایستادم و علت این همه بی قراری و پرتی حواسش را پرسیدم. چند لحظه ی سویم نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت و از من دور شد. شب ها به بیرون می رفت و بی خود صدا می کشید. صدایش عجیب و غریب بود، مثل این که کسی را با صدای های خود علامت می داد. بی قرار هر سو می دوید و بعد ناله می کرد. صبح وقتی می دیدیش، چشم هایش سرخ شده بود. هر قدر کوشش کردم، علت بی قراری اش را نفهمیدم. شبی نتوانستم که بخوابم. برای قدم زدن از اتاق بیرون شدم. دیدم که در روی حویلی قدم می زد. آهسته آهسته نزدیک دیوار حویلی شد و با خیز روی دیوار بالا شد و خود را به کوچه انداخت. با عجله دروازه ی کوچه را باز کردم و عقبش دویدم. وقتی مرا دید، ایستاد. روبرویش ایستادم، هیچ سویم نگاه نکرد و چشم هایش را به زمین دوخت. من هم از گردنش گرفتم و به سوی خانه بردمش. از آن شب به بعد همیشه مراقبش بودم و همیشه هوایش را داشتم. اما نمی دانم، این بار چطور از خانه برآمد. اگرچه یک بار خبرش را گرفتم، آرام به خواب رفته بود. وقتی صبح بیدار شدم، جا بود و جولا نبود. با عجله از خانه برآمدم و به پالیدنش شروع کردم. از هر کی که او را می شناخت، پرسیدم، اما هیچ کس او را ندیده بود. آهسته آهسته این راه را تعقیب کردم تا به این دو راهی رسیدم. حال حیران مانده ام که از کدام راه بروم. به کدام سو بروم. بسیار راه آمده بودم. یک راه را باید انتخاب می کردم. چه می کردم، از کودکی با هم دوست بودیم. یگانه دوست وفادارم او بود. هر گاهی که با او می بودم، تمام غم های دنیا را فراموش می کردم. اما در طول سه ماه که از پیشم دور شد، کاملن تغییر کرده بود. دیگر آن دوست سابقم معلوم نمی شد. حواسش جایی دیگری بود. فکرش متوجه چیزی جدی تر از دوستی ما شده بود. بلاخره یک راه را انتخاب کردم. از جاده ی دست چپ شروع کردم. با خود گقتم که هر چه شود از همین جاده می روم. پاهایم خود به خود قدم بر می داشت ولی چشم هایم چهار اطرافم را می پایید. یک ساعتی قدم زدم. تقریبن از شهر خارج می شدم که از دور پیر مردی را دیدم که سوار بر خر می آید. قدم هایم را تیز کردم تا خود را زودتر به پیر مرد برسانم. وقتی نزدیکش شدم بعد از سلام نشانی های اورا گفتم که آیا او را دیده یا نه؟ پیر مرد بعد از یک مکث یک دقیقه ی گفت: " جان کاکایش! اونو سرک دست چپ دور بخور ده لب جوی افتاده. به خیالم که موتر زدیش یا ایکه کسی گوشت زهردار دادیش. " از شنیدن گپ های پیر مرد با عجله به آنسو دویدم. با نفس های سوخته بالای سرش رسیدم. با چشم های باز به یک پهلو افتاده بود. چشم هایش باز و بود و مانند روز های پیش، سرخ معلوم می شد. ذکی فاضل کابل 29 قوس 1387
تصفیه ی حساب روزی نزدم آمد و گفت: " تو دوست خوبی استی. همیشه در روز های بدم به کمکم آمده ای. امروز یک کار دیگر برایم انجام بده. این آخرین تقاضای یک دوست از دوست است." گفتم: خوب درست است. هر کاری بخواهی، انجام می دهم. چه کار کنم؟" گفت: " تفنگچه ات را بده،.کارش دارم. " با تعجب پرسیدم: " به تفنگچه چه کار داری؟" گفت: " کسی را می کشم." پرسیدم: " کی را؟" گفت: " کسی که مرا بدبخت کرده. از وقتی او را شناختم، دنیا برایم جهنم گشته است. برای من دیگر چیزی نمانده است.من از او خسته شده ام. دیگر تاب وتحمل او را ندارم. امروز می خواهم انتقام تمام روز های را که با او به بدبختی سپری کرده ام بگیرم." با تعجب پرسیدم: " کی است؟" گفت: " او را با خود آورده ام. تو او را خوب می شناسی." گفتم: " یک بار ببینم ." گفت: " نه هر وقت صدای فیر را شنیدی. باز بیا و ببین و خود قضاوت خواهی کرد که من واقعن حق به جانب استم." نمی توانستم رد کنم. بهترین دوستم بود. تفنگچه را دادم. او با آرامی رفت. یک دقیقه بعد آواز فیر را شنیدم. با عجله دویدم تا ببینم که کی را کشته. وقتی عقب دیوار رسیدم، دیدم که با مغز متلاشی شده روی زمین افتاده بود. ذکی فاضل 9 قوس، 1387 کابل
دوستان عزیز سلام!
این هم مجموعه ی داستان های کوتاه ام که در تابستان امسال چاپ شد. منتظر گفته های شما استم. شناسنامه ی کتاب نام کتاب آنسوی دشت نویسنده ذکی فاضل برگ آرایی و طرح پشتی محمد رضا حسینی ناشر کاشانه ی نویسندگان سال چاپ ۱۳۸۷ خورشیدی نوبت چاپ نخست جای چاپ بنگاه انتشارات میوند شمارگان ۱۰۰۰ نسخه بجای مقدمه چیزی نوشته ام: وقتی حرف زدن و راه رفتن نمی دانستم لا لایی مرا خوش می ساخت بزرگتر که شدم افسانه ها و قصه ها ... حالا که جوان شده ام هیچ چیز مرا خوش نمی سازد من خود قصه گو شدم
فصل آخری - سلام، کارت تمام شد؟ - این دیگر از کجا پیدا شد؟ رد مرا گرفته و رهایم نمی کند. هر روز دنبال من افتاده. فکر می کنم تنها انسان روی زمین من هستم. تنها همین قسمت آخری مانده است. حال باید با عذر و زاری از او یک روز دیگر وقت بگیرم. اگر کارم نیمه تمام بماند، باز چه خواهد شد؟ چرا دیگران چنین نیستند؟ هر چه کار می کنم، تمام شدنی نیست. از این زندگی خسته شده ام ، اما چه کار کنم؟ کار را ناتمام گذاشتن و رفتن شرم است. اگر یک روز دیگر فرصت بدهد، خوب می شود. اما چگونه بگویم؟ با این چهره ی زشت و عبوس که هر روز پیشم می آید، نمی شود با او به آرامی سخن گفت.این بارکمی جدی تر گپ می زنم. چاره نیست. فصل آخر داستان باقی مانده است. هر چه بادا باد! - تو فقط کارت آزار و اذیت من است. کاری دیگر نداری؟ چهره ات را ببین. چقدر ترسناک است. حد اقل امروز با چهره ی شاد می آمدی. هر روز با همین چهره ی زشت و ترسناک پیشم می آیی. تو فکر می کنی که من می ترسم. اگر همین فصل آخر داستان باقی نمی ماند، باز میدیدی که نه از تو ترس دارم و نه ازرفتن. گاهی چهره ات را خودت دیده ای. چقدر زشت هستی. - گپ های بیهوده نزن. من به هر کس به یک چهره نمایان می شوم. این چهره ی گاهکاران است. و همین رفتن تو فصل آخری داستانت است. امروز باید بروی. هیچ کس از رفتن نمی هراسد. ترس واقعی وجود ندارد. ترس از کارهایی نیمه تمام شان است. اما برای تو همین لحظه هایی آخری ترس واقعی است. - خوب از این گپ های پوچ تو می گذریم. حال برای یک روز وقت بده. این فصل کوتاه است. سرنوشت قهرمان داستان به این فصل گره خورده است. مگذار قهرمان داستان سرگردان بماند. لطفن یک روز فرصت بده، صرف یک روز دیگر. لطف ات را فراموش نخواهم کرد. - من برای کسی لطف نمی کنم. وظیفه ام را انجام می دهم. مرا خوب می شناسی که کی هستم و وظیفه ام چیست؟ اما تو طالع داری که یک روز دیگر فرصت داری. فردا روز آخر توست. تا فردا همین وقت هر کاری می خواهی بکن. اما به یاد داشته باش، این چند روز صرف از تو احوال می گرفتم. فردا کار را یکسره می کنم. من رفتم. فردا همین ساعت می بینیم. حیران مانده بود که از کجا شروع کند. فکرش کار نمی کرد. در بالای صفحه نوشت: " فصل آخری" و بعد برای ساختار آن فصل به فکر فرو رفت. پایان داستان برایش مشکل می نمود. وقت کم داشت. داستان نه کمیک بود، نه تراژید و نه هم عاشقانه. پس چه کار کند. به صفحه ی اول نگاه کرد. می خواست داستان را از سر مرور کند، که قهرمان چه کار ها انجام داده و چه حالاتی در داستان رخ داده است، اما آنقدر فرصت نداشت. داستان بلند بود. بدون باز خوانی نمی شد که آخر داستان را بنویسد. فکرش یخ بسته بود. وقتش تلف می شد. زمان را در فکر تلفش شدنش سپری می کرد. حیران و سرگردان به سقف و گاهی به دیوار های اتاق نگاه می کرد، تا شاید سر نخی را برای شروع فصل آخری پیدا کند. اما فایده نداشت. چند بار سرش را ناخودآگاه به زمین کوبید. سرش گیج رفت. جابجا دراز کشید. ساعتی همانطور روی زمین افتاده بود. توانایی بلند شدن نداشت. اما بازهم چشم ها و ذهنش در جستجوی سرنخ بود. کم کم حالش خوب شد. چهار اطرافش کم کم تاریک میشد. قلم هنوز در دستش بود. آهسته بلند شد و نشست. هوا کاملن تاریک شد. کاغذ سفید روبه رویش افتاده بود. تنها همان کاغذ سفید معلوم می شد و دیگر تمام دوروبرش سیاه شده بود. روی کاغذ سفید چیزی معلوم می شد. فکر کرد، شاید عنوان فصل باشد. قلم را روی کاغذ نهاد و حرکت داد. با خود گفت: " دست و قلم را به حال خودشان می گذارم تا هرچه دلشان می خواهد، بنویسند. از من کاری ساخته نیست." ساعت ها دستش قلم را حرکت می داد. صفحه ی اولی پر شد. صفحه ی دیگر و صفحه ی دیگر... تا بلاخره دستش ایستاد و چشم هایش بسته شد. وقتی چشم هایش باز شد، اتاق روشن شده بود. هراسان به دوروبرش نگاه کرد. خواست جیغ بزند اما گلویش بند شد. ناامیدانه دست هایش را روی چشم هایش گذاشت. بدنش می لرزید. از خود شرمید. همه کار و حرکاتش بیجا بود. با خود گفت: " وقتم بیهوده از دست رفت." دست هایش را که روی صورتش نهاده بود، آهسته آهسته از هم جدا کرد. بین دست هایش کمی فاصله ایجاد شد. از کاغذ و قلم می شزمید. نمی خواست ناکامی اش را روی کاغذ ببیند. دست هایش را کمی بیشتر باز کرد. چشم هایش را هم اندکی باز کرد و سوی کاغذ نگاه کرد. یکباره تکان شدید خورد. دست هایش را به شدت پایین کرد.خندید. با عجله کاغذ را گرفت و خط های روی صفحه را تیزتیز خواند. با یک جیغ بلند و بعد خنده ی قاه قاه از جا پرید. باورش نمی شد. فصل آخری به آخر می رسید. دست و قلم همه ی کار را انجام داده بودند. شروع فصل آخری از شروع دیروز خودش بود. چند لحظه به فکر فرو رفت و گفت: " اگر یک بند دیگر اضافه شود، تمام می شود." در انتظار نشست تا او بیاید و بند آخری تمام شود. - سلام کارت تمام شد؟ - بیا بیا، خوش آمدی. زبانش سخن می گفت و گوش هایش می شنید. تمام اختیار را به دست و قلم داده بود. هر چه می گذشت، دستش قلم را حرکت می داد. - امروز چهر ات شاد است. مثل اینکه گپ های دیروز رویت تاثیر گذاشته. - امروز روز رفتنت است. آرام می روی. - معلوم است که آرام می روم. جابجا ایستاد وساکش را گرفت.. لبخند زد و گفت: " من آماده ام." اختیار به دست و قلم بود و بند آخری فصل آخر هم تمام شد. ذکی فاضل 23 میزان، 1387
آن سوی دشت! - چه دنیایی، عجیب نیس؟ تیاق اش را چند بار بالای کلوخ های روی زمین کوبید. - چه عجیب اس؟ - همینجه که مه و توستیم؟ - هیچ عجیب نیس. همو کوه و همو دشت، همو گوسپندا. پگاه وخت می خیزیم. گوسپندا ره اینجه میاریم. می چرانیم تا شام گوَ گم. شام می ریم به جای ما. هر روز همی اس و دیگه خلاص. - راست می گی. کار ما چوپانیس و هر روز همی کار اس. خوب اس که سگا اس. اگه نی مجبور استیم که شوا هم بیدار باشیم. نصف کاری ماره اونا می کنن. - ها والا. از ما کده سگا خوب کار می کنن. یگ گرگ جرات نمی کنه که شو ایجه بیایه. آفرینشان. - راستی تو شار رفتی؟ - مه؟ - ها! - نی. مه و شار! از وختی خوده شناختیم. همینجه استم. از اینجه هیچ جای دیگه نرفتم. سودای ماره هم مزدور ارباب میاره. مه نمی فامم که شار چی رقم اس. - تو چطور؟ - یک دفه رفتم. او وخت خورد بودم. تقریبن ده سال پیش. کم کم ده یادم میایه. - خو ده شار چی اس؟ - سرکای کلان کلان. چار طرف دوکانا. هر رقم میوه. هر چیز اس. می فامی اونجه مردم خانای کلان کلان دارن. موتر دارن. موتره خو دیدی؟ - ها چند بار ارباب همرای خود آورده بود. - ها! ایقدر موتر زیاد اس که حیران بانی. ما و تره سی کو که ده ای دشت افتیدیم و از دنیا هیچ خبر نداریم. - تو راست می گی . خو هر چی اس همینجه خوب اس. - یک گپ بزنم قبول می کنی؟ - چه گپ؟ بگو. - بیا بگریزیم. بریم شار. دیوانه شدی، ده شار چه کنیم؟ - بریم کار کنیم. پیسه پیدا کنیم. - نی نمیشه. ما و تو خو بلد نیستیم - دیوانه نشو. بریم رایشه پیدا می کنیم. زندگی خوب همونجه اس. هر چی بخواهی، هر کار بکنی می تانی. - اگه ارباب خبر شوه، پوست مه و تره کاه پر می کنه. - نی ، بی غم باش. یک دفه ازی دشت برآییم. باز فلکش مه وتره گیر کده نمی تانه. می گن دنیا کلان اس. بیا گپ مره بگی و بریم. - دختر ارباب چطور میشه. نی، بچیش تو خو می فامی مه از خاطر او رفته نمی تانم. - او لوده! فکرت به سرت اس یا نی. به تو چوپان ارباب دختر میته؟! ده ای چوپانی چیزی نمیشه. برو شار کارکو و پول پیدا کو. باز بیا پیش ارباب. - نی، مه خو وعده کدیم. - عجب ساده ی استی. ده روپیه ده جیبت نداری و باز می گی دختر ارباب. چورت ته بزن. گلگ به فکر فرو رفت. نمی دانست چه کار کند. بازو راست می گفت. غیر از همین دامنه ی کوه، دشت و گوسپند هاجایی دیگر و چیزی دیگر را ندیده بود. او از کارش هیچ خسته نشده بود. اما امروز گپ های بازو ، وی را به این فکر انداخت که راستی آن طرف چه ها است. آن طرف دشت چه قسم است. فکرش کار نمی کرد. تا حال در این باره هم فکر نکرده بود که برای بدست آوردن دختر ارباب پول ضرورت است. هیچ تصمیم گرفته نمی توانست. خانه ی ارباب را هم ندیده بود تا برود و از دختر ارباب مشوره بگیرد. دختر ارباب چند بار به دشت آمده بود و آنها در همین دشت با هم آشنا شده بودند. حیران و سرگردان هر طرف قدم می زد. از ارباب هم می ترسید. اگر ارباب او را در حال فرار می دید، باز روزگارش خراب می شد. دلش می خواست، که آن طرف دشت برود. یکبار به قریه ی نزدیک دشت که تقریبن نیم روز فاصله داشت، رفته بود. در قریه به جز چند خانه ی گلی کهنه چیزی جالبی را ندیده بود. همه ی مردم قریه مانند خود او بودند. اما حال می خواست آن سوی قریه و دشت را ببیند. انسان هایی آن سوی دشت چگونه است.مسیرش معلوم نبود. پاهایش همه ی دشت را می شناخت. آهسته آهسته از بازو دور شد و در تاریکی گم شد. شب بسیار تاریک بود. ستاره ها به زمین نزدیک شده بودند تا زمین را روشن کنند. اما روشنایی آن ها کافی نبود. هیچ وقتی ستاره ها با مهتاب و مهتاب با آفتاب رقابت نتوانسته بود. گلگ آهسته به بازو نزدیک شد و بیخ گوشش آهسته گفت: " بازو، بازو، بیدار استی؟" بازو خود را به پهلو دور داد و پرسید: " چه گپ شده؟" گلک باز هم آهسته گفت: " مه فیصله کدیم." بازو پرسید : " چه ره فیصله کدی؟" گلک جواب داد: " می گریزیم." بازو برق آسا از جا پرید و پرسید: " راست میگی!؟" گلک جواب داد: " خدا و راستی که همیطور اس؟" بازو با وارخطایی گفت: " بخیز که بریم." هر دو ایستاد شدند. گلک به چهار طرف خود دید. غیر از سیاهی چیزی دیده نمی شد. چشمش سیاهی میکرد. ولی حالا تصمیم گرفته بود. رو به طرف بازو کرده و پرسید: " امشو بسیار تاریک اس." بازو که فکر او را خوانده بود با پوزخندی گفت: " به مه و تو چی مالوم میشه. مه و تو چشم پت ای دشته بلد استیم." گلک سر تکان داد. بازو راست می گفت. این دشت مانند یک اتاق برایشان شده بود. آنها می توانستند که چشم بسته به هر جای دشت که بخواهند بروند. دو باره پرسید: " گوسپندا چطور میشه؟" بازو جواب داد: " سگا اس. بی غم باش. از مه وتو کده خوبتر نگایشان می کنه. باز پگاه ارباب میایه." هر دو لنگی هایشان را به سر ها و دستمال های گل سیب را به کمر بستند تا باد چپن هایشان را پریشان نکند. بعد تیاق هایشان را به دست گرفته و حرکت کردند. چیزی برای برداشتن نداشتند. تمام چیز شان در تن شان بود. گلک پرسید: " از کدام راه بریم." بازو جواب داد: " از ای راه می ریم." اول آهسته آهسته قدم نهادند. هر چه پیش می رفتند، سیاهی شب بیشتر می شد. قدم هایشان تیز تر شد. می خواستند تا پیش از برآمدن آفتاب خود را از دشت بیرون بکشند، در غیر آن کارشان زار بود. ساعت ها قدم زدند. هردو نفس نفس می زدند. لب هایشان خشک شده بود. این چشم هایشان نبود که روبرو را میدید. همه کار از پاهایشان بود. پاهایشان آنها را به هر طرف که می خواست می کشاند. صدای شر شر آب جوی ان ها را متوجه ساخت. هر دو برای چند لحظه ساکت ایستادند. بازو از دست گلک گرفت و در بیخ گوشش گفت: " ما به قریه رسیدیم. از ای راه نمی ریم. از پشت قریه می ریم." گلک سر تکان داد. دو باره حرکت کردند. از قریه ی اولی دور شدند. چند ساعتی دیگر هم قدم زدند تا به قریه ی دیگر رسیدند. این جا مانند نابینایان قدم می زدند. این جا دشت نبود که چشم بسته قدم بزنند. جایی را بلد نبودند. گاهی در جویی می افتادند و گاهی میان درخت های باغی سرگردان می شدند. از قریه دومی هم گذشتند و به تپه ی سبزی رسیدند. بازو ایستاد و گفت: " اگه از سر تپه بریم، شاید راه نزدیک شوه." گلک چیزی نگفت و با بازو به راه افتاد. گلک خسته شده بود. دلش تنگی کرد. نفس هایش تند تند می زد. در همان حال با سستی گفت: " ای روشنی کجاس. از وختی حرکت کدیم، تاریکیس. نکنه دیگه جایا روشنی شده باشه و مه تو ده تاریکی باشیم." بازو با تمسخر گفت: " هیچ از گپای لوده گیت نماندی. تیز تیز بیا. حال سختیس. وختی به شار رسیدیم و شاره دیدی باز ای زحمتا یادت میره." قدم ها تیز تر شد. پا ها همزمان بالا می شد و بعد به زمین می خورد. مثل اینکه اسپی چهار نعل می دود. هنوز به نیمه ی تپه نرسیده بودند که صدای فیرهای مرمی سکوت را شکست. گلک و بازو هر دو به زمین افتادند. صدای پای دویدن کسی شنیده شد و بالای سرشان رسید. چراغ دستی روشن شد. گلک با بدن پر خون و چشم های پر از اشک نفس می زد. یکبار به سوی بازو نگاه کرد. بازو هم روی زمین افتاده بود و هیچ تکان نمی خورد. بعد سوی مرد چراغ به دست دید. مرد میل تفنگش را به طرف اش گرفت و بعد دو بار ماشه ی تفنگ را فشار داد. گلک دیگر تکان نخورد. صدای پای دیگری به آنها نزدیک شد. مرد دومی پرسید: " چطور شد؟" مرد اولی گفت: " آمر صاحب هر دویشانه زدم. لباسای چوپانی در جانشان کده بودند." شخص دومی گفت: " آفرین! بریم بالا، باز صبح می بینیم شان." فردای آنشب در تمام شهر و دهکده های اطراف اوازه شدکه نیرو های امنیتی دو دزد مشهور را که مردم شب ها از دست شان خواب نداشتند، کشته اند.آن دو دزد از لباس های چوپان ها استفاده کرده می خواستند که فرار کنند، اما کشته شدند. ارباب صبح زود با دخترش سوی دشت آمد تا از گوسپند ها خبر بگیرد. دیدند دو سگ در دو طرف رمه مستی می کند و گوسپند ها آرام آرام می چرند. ذکی فاضل 4، اسد 1387
تصویر دختر فلم افغانی روزی سوی بازار شهر می رفتم. در حال راه رفتن زیر لب آهنگی محلی را زمزمه می کردم. دور برم درخت ها و انسان هایی را که در حال حرکت بودند، دیده می شد.روزی عجیبی بود و جای تعجب هم. شاید برای من این طور معلوم می شد. درخت ها به هر صورت، اما انسان ها هم عجیب بود. کسی سرش خم و کسی دهان اش باز راه می رفت. من خودم را دیده نمی توانستم که ببینم سرم خم راه می روم یا دهانم باز. اما از همین دو حالت بیرون نبود. سر چهار راه اول نرسیده بودم، خلقی را دیدم جمع شده و بر سر و شانه ی یکدیگر می پرند. نه فهمیدم که گپ از چه قرار است. یک نفر چند قدم پس می رفت و بعد خود را داخل جمع می انداخت و دست می انداخت و چیزی را کوشش می کرد از زمین بر دارد. وقتی از داخل بیرون می شد، در دست هایش چند توته کاغذ پاره چیزی دیگر دیده نمی شد. تعداد حمله کننده ها هر لحظه زیاد تر می شد. هرچه به جمع آنها نزدیک تر شدم چیزی دستگیرم نه شد. از یکی پرسیدم: : بیادر اونجه چه گپ اس؟" آن شخص با خنده جواب داد: " عکس یک دختر افغانیس. مفت اس و ده دیگه جای هم پیدا نمی شه. میگن که بسیار مقبول اس." در همان حال پسر خورد سالی را دیدم که تصویری را زیر بغل لوله کرده و می دود. ایستادش کردم وگفتم: " تو بتی که یکدفعه ببینم." پسرک در حالی که سویم قواره می کرد، گفت: " نی ایره بری پدرم می برم. پدرم مره گفته که یکدانه بریش بیارم." و بعد پا به فرار نهاد. حیران ماندم که این پسر خورد سال چطور توانسته از آنجا یک تصویر سالم بیرون بکشد، در حالیکه قویتر ها این کار را نتوانسته بودند. دل من هم کم کم شد که ای کاش او ستاره ی مقبول سینمای افغانی را ببینم. اما از کجا پیدا می کردم. گیر و بار آنقدر زیاد بود که نمی شد آنجا داخل شد. دو باره به راهم ادامه دادم. نزدیک به دریای شهر رسیدم. انجا کنار دریا هم تعداد مردم در حال چور کردن چیزی بودند. شخصی را دیدم که تصویری در دست گرفته و می بوسید و بعد تصویر را در آغوش کشید و تیز تیز از جمع دور شد. جمع مردم کم بود. با خود گفتم که همینجا جایش است، باید یک تصویر بدست بیاورم. آستین ها را بالا زدم و پیش رفتم. خود را به زودی داخل جمع رساندم. خواستم تا اول تصویر را ببینم بعد بردارم که یکباره چند نفر بالای شانه هایم خیز برداشتند. دستم به تصویر نرسیده بود که با یک تیله ی محکم به زمین خوردم. از جایم بر نخاسته بودم که تیله ی دیگر خوردم و تقریبا از جمع بیرون رانده شدم و در همان حال تیله ی سومی مرا به سوی دریا پرتاب کرد. فاصله سطح دریا تا سرک تقریبا به دو متر می رسید. دریا به نام بود، آنقدر آب نداشت که بگویش دریا. کناره ی دریا پر از کثافات بود. من میان کثافات افتادم. تمام بدنم پر از کثافات شد. لوش و لای از سر و صورتم می بارید. از جایم بر خاستم دو باره افتادم. سرم چرخ خورد. ضعف آهسته اهسته بالایم غلبه کرد. همه چیز مثل سایه معلوم می شد. چند سایه ی آمد و از دست و پایم گرفت و مرا بردند. دیگر چیزی نفهمیدم. آهسته آهسته چشم هایم را باز کردم. مرا بالای تخت معاینه ی داکتر خوابانده بودند. در دستم چیزی می خلید، نگاه کردم. سوزن سیروم را دیدم. داکتر شخصی سالخورده ی بود ودر پشت میز خودش نشسته بود. عینک نمره اش را از چشم برداشت و سویم لبخند زد و بعد پرسید: " حالی چطور استی؟" در حال جواب دادن به داکتر بودم که چشمم به دیوار عقب میزش افتاد. دهانم باز ماند. باورم نمی شد. خودش بود. همان تصویری که مردم چورش می کردند و برای بدست اوردنش به این حالت افتیده بودم. آن دختر را من دیده بودم و تصویر را یک نگاه کوتاه در کنار دریا دیده بودم. اما آنقدر هم نبود که مردم به خاطرش سر و گردن بشکنانند. شاید تصویر را این طور تیار کرده باشند. داکتر هم یک گل سرخ را در کنار تصویر چسپانده بود. با خود گفتم: " از چه وقت این دختر در سینما کار می کند. در حالیکه به تصویر دقیق شده بودم، چشمم به پایین تصویر افتاد. در پایین تصویر نام و مشخصاتش این طور نوشته شده بود: " زلیخا دف نواز کاندیدای مستقل در شورای ملی"
حسن مرغ پیدای شان کردم. دو قبر قسمی پهلوی همدیگر قرار گرفته بود که گویا دو نفر در کنار هم خوابیده اند و رویشان لحافی انداخته اند. کنار هر دو قبر ایستادم و به فکر فرو رفتم. گذشته ها را مرور کردم. اشک از چشم هایم دو باره جاری شد. صدای ضربان قلبم و آواز تق تق دندان هایم راکه به شدت به هم می خورد می شنیدم. در همان حال گفته های بهرام به یادم آمد که می گفت: " عجب دنیایی، حالا وقت لیلی و مجنون هم نیست. او وقتها گذشت. زمانه تغییر کرده. عشق به نام مانده و کسی برای کسی نمی میرد." من در باره حسن می گویم. همگی او را حسن مرغ صدا می زدند. هیچکس نمی فهمید که چرا به او لقب مرغ را داده اند. شاید به خاطر اینکه همیشه تنها بود و سرگردان به این طرف و آن طرف شهر بی هدف قدم می زد و با خود حرف می زد وبا خود حرف نمی زد. کسی نمی فهمید که چه می گوید، به همین خاطر کسی از گذشته و حال او خبر نداشت که از کجا آمده و به کجا ها می رود. هر روز که بازار می رفتم او رابا همان چپن نصواری کهنه و چرکین که به جز روزهای بارانی روی آب را ندیده بود، می دیدم. چپن که پنبه های آن در بعضی جاها در اثر پاره شده گی نمایان بود، همیشه بالای سرش می انداخت. اما کفش هایش بیشتر توجه مرا جلب می کرد. کفش هایش را آنقدر پینه زده بود که حساب نمی شد. هر وقتی او را می دیدم که پینه ی نو به کفش هایش زده است. در اثر پینه های زیاد، کفش هایش آنقدر بزرگ شده بود که از دور ساق دار معلوم می شد. وزن آنها شاید به نیم سیر می رسید. یکبار از او پرسیدم: " حسن کفش هایت را چرا اینقدر پینه می زنی. وزنشان زیاد نشده؟" دستش را به صورت و مو های ژولیده و سیاه و سفیدش که در اثر گرد و خاک زرد شده بود، کشید و در حالیکه ریش چرکین اش را می مالید، گفت: " مه از اینا فیل می سازم، فیل. می فامی یا نی!" ، دیگر چیزی نگفت و به راهش ادامه داد. گاهگاهی دهن دکانی آرام می ایستاد و یا صدا می زد: " حقمه بتی!" آدم عجیبی بود. هیچ کس حالت او را نمی فهمید. یکی می گفت که او دیوانه است دیگری می گفت که او هوشیار است و خود را به دیوانگی زده، بعضی ها میگفتند که او آدم بزرگی است. کسی می گفت که او عاشق است. بحث ها بین مردم برای دانستن حالت او به جایی نمی رسید و بلاخره می گفتند که " اگه ولی نباشه خالی ام نیست." روزی از مردی سالخورده در باره ی حسن پرسیدم. او برایم گفت که حسن هوشیار بود. پول و زمین فراوان داشت. ولی پسران کاکایش به خاطر پول ها و زمین هایش او را مغز خر خوراندند. بعد از آن روز حسن دیوانه شد. با خود فکر کردم که این مغز خر چه کیفیت دارد که انسان با خوردن آن دیوانه می شود. عقلم کار نمی کرد. هر وقتی او را می دیدم، تغییری در وی نمی یافتم. همان مو هایی ژولیده و سفید که شاید ماه ها یا سال ها روی آب را ندیده، ریش دراز و سفید که در اثر گرد و خاک مایل به زرد شده، چشم های گود رفته، اندام لاغر، چپن کهنه در تن و کفش های پینه زده گی به پایش بود. چهره اش نشان می داد که هوشیار است و شاید تاثیر کدام غمی به او این چهر ه را داده است. روزی سوی بازار برای خرید سودا می رفتم که دیدم جنازه ی را انتقال می دادند. حسن را دیدم که دورتر از جنازه آهسته آهسته قدم می زد و به تعقیب جنازه می آمد. خود را به او رساندم و گفتم: " حسن سلام" جوابی نداد. دو باره گفتم: " سلام!" باز هم جواب نداد. به چهره اش نگاه کردم. چشم هایش سرخ شده بود. قطره های اشک با خاک صورتش یکجا شده و قسمت از صورتش را گل آلود ساخته بود. با دیدن حالش پریشان شدم و آهسته پرسیدم: "چرا حسن؟ چه شده؟" چیزی نگفت و به راه خود ادامه داد. با خود گفتم: " بگذار در حال و هوای خود باشد". و سوی بازار رفتم. فردای آنروز در تمام شهر آوازه شد که حسن مرغ مرده. هیچ باورم نمی شد. رفتم سوی بازار تا در باره ی مرگ او معلومات بگیرم. در راه با دوستم بهرام برخوردم. از او در باره ی مرگ حسن پرسیدم. بهرام این طور ادامه داد: " دیروز در پایین شهر زنی مرده بود. حسن هم به جنازه اش رفته بود. می گویند حسن بیشتر از تمام اعضای خانواده ی آن زن برایش گریسته بود وقتی مردم جنازه را دفن کردند و از قبرستان رفتند، حسن بالای قبر نشسته و می گریست. نزدیکی های شام مردمی که از آنجا می گذشتند، متوجه او شدند که بالای گور آن زن جان داده. همه می گویند که او در جوانی عاشق آن زن بوده، ولی نتوانسته به او برسد. به همین خاطر ترک همه چیز نموده." پرسیدم: " در کجا گورش نمودند؟" بهرام گفت: " در پهلوی گور همان زن. " آهسته اشک هایم راکه بالای گونه هایم رسیده بود، پاک کردم و به بهرام گفتم: " من می روم بالای قبر حسن." بهرام با دیدن حالت من به تمسخر گفت: " چرا گریه می کنی؟ پدرت خو نمرده!" گفتم: " نی! پدرم نمرده، ولی دلم به حال او می سوزه" او با خنده گفت: " حسن مرغ مرد و حالی تو " حسن غمکش" شدی. " او دو باره ادامه داد: " عجب دنیایی. حالی وقت لیلی و مجنون هم نیست. او وقت ها گذشت. زمانه تغییر کرده. عشق به نام مانده و کسی برای کسی نمی میرد." و بعد دو باره خندید و رفت. چیزی به او نگفتم به طرف قبرستان شهر حرکت کردم. در حالیکه قطره قطره اشکم می ریخت، با خود می گفتم: " دیوانه، ولی، ملنگ، قلندر، هیچ کدام این ها نبود. ..." ذکی فاضل 5 سنبله 1386
دوستان سلام!
اگرچه نمی خواستم که این داستان را ( اگر داستان باشد) در اینجا بیاورم اما دوستانم اصرار کردم و من هم. اولین بوسه جایی را برای نشستن پیدا کردم. از بالای خرم پایین شدم. خر آهسته آهسته قدم زد و برای چریدن رفت. خودم لب دریا زیر درخت بید، روی سبزه نشستم. چشمم راه می دید. همین دیروز دیدمش. بعد از روز ها ، دیروز جرئت کردم تا بگویمش، دوستش دارم. خوش بودم که مرا چیزی نگفت. منگی آب را که دور کمرش بود، بالای سرش ماند و چشم هایش را پایین انداخت و به راه اش ادامه داد. شب بسیار فکر کردم و تصمیم گرفتم تا ساعتی را با او بگذرانم. یک تصمیم دیگر هم گرفتم تا اولین بوسه ی عشق خود را بگیرم. از بعضی ها که در عشق و عشق بازی به گفته ی خودشان چند جوره لباس را نسبت به من زیاد تر پاره کرده اند و نسبت به من پاچه کنده تراند، شنیده ام که می گفتند، خوش ترین و لذت بخش ترین لحظه ی زندگی و عاشقی بوسه ی اولی است. هیچ بوسه ای به خوشی و لذت آن نمی رسد. من هم تصمیم گرفتم تا به این خوشی زود تر برسم. اما نمی فهمیدم که این کار را چگونه کنم. همان طور که به او فکر می کردم، چشم به جریان آب دریا دوخته و دانه دانه سبزه های لب دریا را می کندم. ناگهان آواز خش خشی را شنیدم. روی خود را به آن سو دور دادم. خودش بود. خرامان خرامان، منگی آب به سر، به این سو می آمد. بی اراده از جایم برخاستم و سویش به راه افتادم. روبه رویش ایستاد شدم. او هم ایستاد. با جرئت بی سابقه گفتم: " دیروز مه اظهار محبت خوده کدم و مه می فامم که تو هم مره دوست داری. همین طور نیس؟" سرش را آهسته تکان داد. دست هایم را دور گردنش گذاشتم و پرسیدم: " می خواهم ببوسمت." چیزی نگفت و آرام ایستاد و سرش را پایین انداخت. به گفته ای دیگران "خاموشی علامه ی رضایت است". خواستم بوسه ای از چشمانش بگیرم. آهسته لب هایم را به چشمایش نزدیک کردم. چشم هایش را بست. بعد لب هایم را گرد کردم و به چشمش نهادم. دیدم دهانم کوچکی کرد و نتوانستم تمام چشم اورا ببوسم. بعد بدون اینکه لبم را از چشم او جدا کنم، به طرف پایین آمدم تا لبش را ببوسم. همینکه لبم را به لبش نهادم، شانه هایش لرزید و بعد تکان شدید خورد و مرا به زور با سرش تیله نمود. من به شدت زمین خوردم. چند لحظه ی کوتاه گیج شده بودم. به چهار اطرافم دیدم کسی نبود، تنها خرم پهلویم ایستاده بود و با مهربانی پایم را می بویید. خر بیچاره زود تر از من جنبید و از مصیبتی بزرگی که در انتظارش بودبه موقع جلوگیری کرد. 28 حوت 1386 ذکی فاضل
دو نان چهار نفر جایی را در پیاده رو که رفت و آمد مردم زیاد بود و دو طرفش را دست فروشان اشغال کرده بود، پیدا کردم. بالای دو پا نشستم و دستمال چهار خانه ی سبز خود را روی زمین هموار کردم. جوراب ها را از خریطه بیرون کشیدم و روی دستمال چیدم. نفری که پهلویم نشسته بود و چند دانه رادیو و بالتی پیشرویش بود، به طرفم لبخند زد. من هم لبخندی نثارش کردم. بعد پرسید: " چه خوب جورابایی. ایناره کی بافته؟" گفتم: " اینا خانگیس. ده خانه ی خود ما بافتن." نمی دانستم، چی حسی مرا مشتاق ساخت تا با او سخن بگویم. شاید حس غریبی بود که پلی مشترک میان ما ایجاد کرده بود یا اینکه هر دو حس کرده ایم که مخاطب همطراز و هم وزن خود را پیدا کرده ایم و به یکدیگر خوب گوش میدهیم. دو باره پرسید: " فروششان چطور اس؟" جواب دادم: " فروش خوب ندارن." حال کسی را پیدا کرده بودم تا درد دل کنم، ادامه دادم " می فامی بیادر آخرین پولایمانه از لیلامی جاکت کونه خریدیم و فامیلم اوناره بافت. چطور کنم. اگه پیسه ی چهار تا نانه بری شو پیدا کنم، بازام شکر اس." مرد دست فروش به فکر فرو رفت. چهار نان مرا هم به فکر فرو برد. ما به چهار نان ، برای امشب ضرورت داشتیم. صبح وقتی از خانه بیرون می شدم. خانمم گفت که اگر پول دو نان را پیدا کنم، خوب می شود تا یک شب دیگر را هم بگذرانیم. برای امشب به هر یک مان نیم نیم نان. رفت و آمد باد سرد مانند رفت وآمد مردم بیشتر می شد. آفتاب در برابر این باد رنگ باخته بود و کاری از دستش نمی آمد. من از خنک چند بار به خود پیچیدم و بدون وقفه دست هایم را به دهانم می چسپاندم و با تَف دهانم کوف کوف می کردم. روز کم کم به آخر می رسید. کسی یکبار هم سوی جوراب ها ندید. همگی به هر طرف می دیدند، اما چشم هایشان به جوراب ها نخورده رو می گشتاندند.با خود فکر کردم که اگر صدا کنم، شاید مردم متوجه شود. شروع کردم به صدا زدن. " اینه جورابای خانگی دبل و گرم به بیست افغانی. جورابای گرم بیگیرین که ارزان شد" چندین بار صدا زدم. در دل شمردم : " اگه یک جوراب بفروشم دو نان میشه و اگه دو جوراب بفروشم، چهار نان میشه." هر قدر روز به شب نزدیک می شد، دلم بی قرارتر می شد. دست فروشان تک تک اموال خویش را جمع کرده و می رفتند. با خود فکر کردم، شاید آنها پول نان شب شان را پیدا کرده و می روند. و من چیزی نفروخته بودم. اگر می فروختم، می رفتم. یکدفعه متوجه شدم که آسمان و زمین تاریک می شدند. دیگر رهگذری نبود. جوراب ها را از روی دستمال برداشتم و درون خریطه انداختم. دستمال ام را روی شانه انداختم و رهسپار خانه شدم.نزدیک نانوایی رسیدم. دست به جیب بردم، متوجه شدم که پول ندارم. دو کودک و خانمم احتیاج به نان داشتند. قطره های اشک از روی مژه هایم دانه دانه روی گونه هایم افتادند. " خدایا چه کار کنم." دور و برم کاملن سیاه شده بود. در همان تاریکی به راه افتادم.نزدیک دروازه ی حویلی رسیدم. دستم دروازه را لمس کرد. پاهایم ناگهان چند قدم به عقب رفت. دلم گفت: " نی مه چطور برم. به مه شرم اس. مه نتانستم که دو نان به خانه بیارم. به چهره های گرسنه ی اونا چطور ببینم؟" دو باره رو گشتاندم و از خانه دور شدم. چند دقیقه قدم زدم. حیران مانده بودم کجا بروم. می گویند: " ملک خدا بزرگ اس." و من هم بی هدف به راه افتادم. از این کوچه به آن کوچه و از آن کوچه به کوچه ی دیگر می رفتم. باد سرد مانند سوزن به صورت و دست هایم می خورد. دست هایم در حال پندیدن بودند و کاملن بی حس شدند. نمی توانستم دو باره به خانه بروم. دست خالی نمی شد. چهره های اولادهایم سخت مرا آزار می داد. قطره های اشک هنوز هم از چشم هایم جاری بود. گریه ام آرام بود، اما صدای آن در درونم بی داد می کرد. با خود فکر کردم که فرزندانم چه حال خواهند داشت. گرسنه، سرد و تنها. بلاخره پاهایم از کار ماند. کنار جوی پهلوی درخت توت نشستم و بر درخت تکیه زدم، تا دمی راست کنم. اینگونه هوای سرد در تمام عمرم ندیده بودم. گویی تمام دنیا دست به دست هم کرده و می خواهند مرا از بین ببرند. دیگر کارم تمام شده بود. هوای سرد به تمام بدنم نفوذ کرده بود. تَف دهانم زور و قوتی نداشت و به عوض هوای گرم هوای سرد برون می داد. آهسته آهسته خواب بالایم غلبه کرد.چشم هایم بسته شد و بعد هیچ. صدای چند نفر به گوشم آمد. چشم هایم را آهسته باز کردم. دور و برم چند نفر ایستاد بود. شخصی به آواز بلند به دیگران گفت: " وقتی از خانه بر آمدم، ایجا افتاده بود. بیچاره ره یخ زده." شخص دیگری گفت: " خانیش ده کجاس؟ یک کسی باشه که خانه ی اوره پیدا کنه؟" جوانی که نزدیک تر به من ایستاده بود، گفت: " بیچاره. حالی چطور کنیم؟" با شنیدن اینهمه حیران شدم. از جایم نیم خیز شدم. تا خواستم چیزی بگویم که خانم و فرزندانم به یادم آمد. بدون اینکه به آنها چیزی بگویم، جا به جا برخاستم و با عجله به طرف خانه حرکت کردم. چند قدم از جمیعت مردم دور شدم و یک بار به عقب نگاه کردم. آنها هنوز در جایکه مرا خواب برده بود، ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند، گویی که متوجه رفتن من نشده بودند. قدم هایم تیز تر می شد. آهسته آهسته به دوش شروع کردم. وقتی چهره ی خانم و فرزندانم به یادم می آمد، دلم می خواست پرواز کنم. با خود می گفتم که شب گذشته را چطور گذشتانده باشند. داخل کوچه شدم. خود را به دروازه ی حویلی رساندم. چند کوچه گی ما پیشروی دروازه ی ما ایستاده بودند، به من هیچ توجه نکردند.دروازه ی حویلی باز بود و در داخل حویلی همسایه ها جمع شده بودند. با عجله داخل حویلی شدم. حیران شدم که اینها در این صبح زود در خانه ی ما چه می کنند. از میان همسایه ها گذشتم. از یکی پرسیدم: " کاکا چه گپ اس؟" مثل اینکه گپ مرا نشنیده باشد، چیزی نگفت. در همان حال مردی با آواز بلند گفت: " مرد بی غیرت، زن و اولاد خوده مانده و رفته. بیچاره زن و اولادایش از گشنه گی و خنک جان داده. خدا ای بی غیرته بشرمانه." با شنیدن سخنان همسایه، نفسم بند بند شد. بدنم سست شد و احساس ضعف کردم. بغض گلویم را گرفت. ناگهان با آواز بلند گریه کردم و صدا زدم: " نی نی ، مه بی غیرت نیستم. مه اینجه استم. مه آمدم." هیچ کس به من توجه نکرد. نزد تک تک همسایه ها رفتم و گریه کردم. مثل اینکه مرا نمی دیدند، چه رسد به اینکه آوازم را بشنوند. همگی سر هایشان را پایین انداخته بودند. هر چه گریه و زاری کردم، کسی به من توجه نکرد. خود را در آغوششان انداختم. به پاهایشان انداختم، اما مثل اینکه همه سنگ شده اند، به من هیچ توجه نکردند. بعد از ساعت ها گریه و زاری دیدم که کسی به من اعتنایی نکرد. از حویلی بیرون شدم و دوباره به سوی همان درخت که شب گذشته زیر آن خوابیده بودم به راه افتادم. ذکی فاضل 1378، 30 حمل
من می آیم، حتمن می آیم سگرت میان انگشتانش از نیمه زیادتر سوخته بود. چشم هایش روی نقش های چار خانه ی قالین ایستاده بود، ولی مردمک چشم هایش چیزی را می پالید. داخل مردمک چشم هایش نه نقش قالین بود و نه رنگ سرخ آن. درون مردمک چشم هایش دنیای دیگری را می دیدی. در آن دنیا، آتش شعله می زد و دود و خاک همه جا را فرا گرفته بود. آواز شلیک گلوله های سبک و سنگین و ناله ها و نعره های مردان بیداد می کرد. خاک زمین مهاجر شده و راه آسمان را به پیش گرفته بود. آنجا " زمین شش شده بود و آسمان هشت". تا چشم کار می کرد، خاک و دود بود. آسمان دیگر رنگ ابی نداشت او اسلحه به دست و بی باکانه پیش می رفت. چند قدم می دوید و می ایستاد و انگشتش را که روی ماشه ی تفنگ بود، فشار می داد و صدای گوش خراشی می برامد. دو باره می دوید. او در عقب خوشبختی افتاده بود. خوشبختی یی را که دیگران از ده شان دزدیده بودند. می خواست هر صبح که از خواب بر می خیزد، تنها آواز شر شر آب دریا را بشنود. می خواست پرنده گان باغچه ی شان بدون ترس دو باره آواز بخوانند. برای همین می جنگید. اولین کس بود که در ده شان به پا خاسته بود و تفنگ به دست گرفته بود. به سرعت به سوی سنگر دشمن می دوید. رنگ صورتش سرخ شده بود. چشم هایش به دور دست ها دوخته شده بود. دور دست هاییکه نه دور بود و نه نزدیک. قدم هایش بزرگتر شده بود. از صف همرزمانش جدا شده بود. چهار اطرافش کسی دیده نمی شد. تنها یک نفر پیش تر از او مانند او می دوید. قدم هایش را تیز تر کرد تا خود را به او برساند، اما نتوانست. کوشش به خاطر رسیدن به او به جایی نرسید. در همان حال، یکباره صدای انفجاری بلند شد. جا به جا افتاد. دو باره از جایش برخاست و رو به رویش نگاه کرد تا مردی را که پیش از او می دوید، بیابد. دید که مرد خون آلود روی زمین افتاده است. با عجله دوید و خود را به او رساند. مرد پاهایش از زانو به بالا قطع شده بود و ناله می کرد. با عجله از دست های او گرفت و بالای شانه اش انداخت و دو باره سوی عقب جبهه دوید. از آنروز به جنگ نرفت و دو باره به خانه برگشت. حال دنیای مردمک چشم هایش عوض شده بود. خاک و آتش جنگ، به چشمه و باغ های سبز مبدل شد. مثل اینکه در تیاتر صحنه عوض شده باشد. در اینجا بوی سبزه و علف می آمد. صدای آب چشمه و آواز خوش پرندگان بلند بود. او پهلوی آرزویش نشسته بود. تنها همین آرزو را داشت. هر دو زیر درخت سپیدار نشسته بودند. قصه می گفتند. در میان قصه ی شان بود که آرزو با وارخطایی به چهره اش خیره شد و گفت:" چی؟ تو به جنگ میری؟ نی، نرو. مه چطور کنم؟" او با لبخند گفت: " نترس، مه پس میایم. باید به جنگ برم. تو خو می فامی، به خاطر مردم باید بجنگم." آرزو با چهره ی پریشان گفت: " ولی جنگ....، نی، نرو، خطر داره." گفت: " چه کنم. تو خوش داری که مه مثل بی غیرتا زندگی کنم." برای چند لحظه خاموش ماندند. بلاخره سکوت را شکست و گفت: " آرزو جان! مه وعده می کنم که دو باره پیشت میایم. حتمن میایم." سگرت میان انگشتانش، سوخته سوخته، آتشش به پوست انگشتانش خود را رساند.سوزش انگشت هایش او را به خود آورد. به طرف دستش نگاه کرد و زیر زبان چند بار کلمه ی " وعده" را تکرار کرد. یکباره چهره اش درهم شد. رگ های شقیقه هایش به شدت می پرید. دو دستش را به زمین فشار داد و با صدای بلند گفت: " نی امکان نداره. می آیم. ترا فراموش نکرده ام. وعده ی خود را فراموش نکرده ام. حتمن می آیم." دست هایش را بیشتر به زمین فشار داد و با عجله برخاست. با همان شدت که می خواست از جایش برخیزد، با همان شدت به زمین خورد. دو باره خود را جابجا کرد و دست هایش را به زمین فشار داد و با زور بیشتر از جایش برخاست. باز هم با همان شدت صورتش به زمین خورد و صورتش را خون فرا گرفت. خون از پیشانی و بینی اش جاری شد. بدن اش سست شد و بی حال روی زمین افتاد. وقتی به طرف پاهایش دید، حلقه های چشم هایش پر از اشک شد. با دستش پاهای قطع شده اش را لمس کرد. نمی توانست با نیم بدن پیش آرزویش برود و به عهدش وفا کند. ذکی " فاضل" 15، حمل، 1387
|
About![]()
ذکی فاضل هستم. Archives2/10/2009 - 2/18/200912/28/2008 - 1/3/2009 12/12/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 8/12/2008 - 8/21/2008 6/25/2008 - 7/11/2008 5/25/2008 - 6/10/2008 5/11/2008 - 5/20/2008 4/27/2008 - 5/3/2008 4/20/2008 - 4/26/2008 3/12/2008 - 3/19/2008 2/24/2008 - 3/11/2008 1/25/2008 - 2/10/2008 1/12/2008 - 1/20/2008 12/29/2007 - 1/4/2008 11/13/2007 - 11/21/2007 10/30/2007 - 11/5/2007 10/23/2007 - 10/29/2007 6/26/2007 - 7/12/2007 6/29/2007 - 7/5/2007 5/22/2007 - 5/28/2007 5/12/2007 - 5/21/2007 4/25/2007 - 5/11/2007 4/21/2007 - 4/27/2007 3/13/2007 - 3/20/2007 2/24/2007 - 3/12/2007 2/11/2007 - 2/19/2007 1/12/2007 - 1/20/2007 12/26/2006 - 1/11/2007 12/22/2006 - 12/28/2006 Links
کانون وبلاگنويسان افغانستان |