روزی او را به بیرون بردم تا با دیدن دوست های سابق اش خوش شود. او با دیدن آن ها خندید و به طرف شان دوید و آن ها را در آغوش گرفت. چند لحظه ی لبخند بر لبانش نقش بست، اما زود به همان حالت اول برگشت. وقتی برای برادر بزرگم موضوع را گفتم، با خنده گفت که چیزی نیست، اگر کمی حالش خوب نیست، حتمن تاثیر تبدیل آب و هوا است. همه می گفتند که چند  روز بگذرد، جور می شود. اما نشد که نشد. هر روز رنگش تغییر می کرد و هر روز لاغرتر می شد.

روزی رو برویش ایستادم و علت این همه بی قراری و پرتی حواسش را پرسیدم. چند لحظه ی سویم نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت و از من دور شد. شب ها به بیرون می رفت و بی خود صدا می کشید. صدایش عجیب و غریب بود، مثل این که کسی را با صدای های خود علامت می داد. بی قرار هر سو می دوید و بعد ناله می کرد. صبح وقتی می دیدیش، چشم هایش سرخ شده بود. هر قدر کوشش کردم، علت بی قراری اش را نفهمیدم. شبی نتوانستم که بخوابم. برای قدم زدن از اتاق بیرون شدم. دیدم که در روی حویلی قدم می زد. آهسته آهسته نزدیک دیوار حویلی شد و با خیز روی دیوار بالا شد و خود را به کوچه انداخت. با عجله دروازه ی کوچه را باز کردم و عقبش دویدم. وقتی مرا دید، ایستاد. روبرویش ایستادم، هیچ سویم نگاه نکرد و چشم هایش را به زمین دوخت. من هم از گردنش گرفتم و به سوی خانه بردمش. از آن شب به بعد همیشه مراقبش بودم و همیشه هوایش را داشتم.

اما نمی دانم، این بار چطور از خانه برآمد. اگرچه یک بار خبرش را گرفتم، آرام به خواب رفته بود. وقتی صبح بیدار شدم، جا بود و جولا نبود. با عجله از خانه برآمدم و به پالیدنش شروع کردم. از هر کی که او را می شناخت، پرسیدم، اما هیچ کس او را ندیده بود. آهسته آهسته این راه را تعقیب کردم تا به این دو راهی رسیدم. حال حیران مانده ام که از کدام راه بروم. به کدام سو بروم. بسیار راه آمده بودم. یک راه را باید انتخاب می کردم. چه می کردم، از کودکی با هم دوست بودیم. یگانه دوست وفادارم او بود. هر گاهی که با او می بودم، تمام غم های دنیا را فراموش می کردم. اما در طول سه ماه که از پیشم دور شد، کاملن تغییر کرده بود. دیگر آن دوست سابقم معلوم نمی شد. حواسش جایی دیگری بود. فکرش متوجه چیزی جدی تر از دوستی ما شده بود.

 

بلاخره یک راه را انتخاب کردم. از جاده ی دست چپ شروع کردم. با خود گقتم که هر چه شود از همین جاده می روم. پاهایم خود به خود قدم بر می داشت ولی چشم هایم چهار اطرافم را می پایید. یک ساعتی قدم زدم. تقریبن از شهر خارج می شدم که از دور پیر مردی را دیدم که سوار بر خر می آید. قدم هایم را تیز کردم تا خود را زودتر به پیر مرد برسانم. وقتی نزدیکش شدم بعد از سلام نشانی های اورا گفتم که آیا او را دیده یا نه؟

پیر مرد بعد از یک مکث یک دقیقه ی گفت: " جان کاکایش! اونو سرک دست چپ دور بخور ده لب جوی افتاده. به خیالم که موتر زدیش یا ایکه کسی گوشت زهردار دادیش. "

از شنیدن گپ های پیر مرد با عجله به آنسو دویدم. با نفس های سوخته بالای سرش رسیدم. با چشم های باز به یک پهلو افتاده بود. چشم هایش باز و بود و مانند روز های پیش، سرخ معلوم می شد.

 

ذکی فاضل

کابل

29 قوس 1387