داستان کوتاه
نفسی عمیق کشید و دو باره به فکر فرو رفت. یک دور دیگر در زندگی زد با عجله نفسی دیگری کشید و صدا زد: " یافتم! من دوره ی نو جوانی و جوانی خود را دلیل می آورم. زمانی که کشور خود را ترک گفتم و به کشور دیگر مهاجر شذم. آخ! که چه زجرهای ندیدیم. یادم می آید، از روز که از شهر خود حرکت کردیم و تا مرز کشور همسایه رسیدیم؛ چه رنج های که ندیدیم. پول های ما را به زور گرفتند. همین وطندار های خودمان بودند که آنهمه بدبختی را سرمان آورده بودند. با صد خواری و زاری و پریشانی خود را به آن سوی مرز رساندیم. خوش بودیم که از دست آن ها نجات پیدا کردیم، اما غافل از اینکه به دست مامورین آن سوی مرز افتادیم. به اصطلاح مردم ( از زیر چکک برخاستیم و زیر ناوه نشستیم.) آن ها همه ای ما را لت و کوب کردند. رویه ای شان از تفنگداران ما بدتر بود. با تفنگدارن ما فرقی نداشتند. همان که می گویند: ( سگ زرد برادر شغال.) به مجرد که آن سوی مرز قدم گذاشتیم، تفنگداران مرزی سر رسیدند و چهار اطراف ما حلقه زدند. همه چیز ما را گرفتند. حتی کالاهای ما را هم بردند. ما تشنه و گرسنه با لباس های نازک به راه افتادیم. در همان حال مردم صدا می زدند که یاد کفن کش سابق بخیر.
دو باره مکثی کرد و ادامه داد: " خوب از زندگی در کشور همسایه می گذریم . چه زندگی! زندگی نداشتیم، صرف زنده بودیم. چقدر تحقیر شدیم. چقدر لت و کوب شدیم و زجر دیدیم. کار های شاقه نبود که به خاطر یک لقمه نان نکردیم و چه توهین ها نبود که نشنیدیم. اولین تحقییری را که شنیده بودم، یادم است. به من گفتند که کثافت ها آمده اید که کشور ما را هم کثیف بسازید. همه انواع درد ها را تجربه کردیم؛ درد ناداری، درد گرسنگی ، درد توهین و تحقیر و بلاخره اینکه روز خوش ما دندان دردی بود. این دلیل به فکرم دلیل بهتر است."
چند لحظه به فکر فرو رفت و گفت: " نی! این دلیل هم درست نیست. اگر قرار باشد که این دلیل خودکشی شود، باید چند میلیون مردمی که مهاجر شده بودند و شاید روزگاری سخت تر از من داشتند، خودکشی می کردند. این دلیل منطقی شده نمی تواند. یک بار دیگر فکر می کنم، شاید پیدا کنم."
پاهای خود را از آب بیرون کرد و در هوا تکان داد. از جا برخاست، چند قدمی برداشت و دو باره سوی دریا نگاه کرد. دلش می خواست؛ خیزی بردارد و خود را به دریا بیندازد. نمی خواست که دیگر زنده بماند. زیر لب تکرار کرد: " باید دلیل منطقی باشد تا این کار را بکنم. وقتی از مهاجرت دو باره به وطن برگشتیم. امید داشتم که زندگی خوب داشته باشم. دیگر مردم خود را بیچاره و بدبخت نبینم. اما وضیعت از بد بدتر شد. هیچ چیز تغییر نکرده است. همو خرک، همو درک. این ها بعد از سال ها جنگ، هیچ اصلاح نشده اند. این ها از گذشته ها بدتر شده اند. هر طرف جنگ و آدم کشی بیداد می کند. ما فکر کردیم که همه چیز درست شده است. تفنگداران ما تفنگ های خود را زمین گذاشته و رهبران ما توبه کرده اند، اما به گفته ی سعدی:
خر عیسا گرش به مکه برید
چون که باز آرید همان خر باشد
سگ به دریای هفت گانه بشوی
چون که تر شد پلیدتر باشد"
از به یاد آوردن بدبختی ها خسته شد. دو باره آمد به لب دریا نشست. پاها را داخل آب کرد و با خود گفت: " نی! این هم دلیل خودکشی نشد. "
ناگهان چشم های خود را باز کرد و با آواز بلند صدا زد: " یافتم! برای خودکشی دلیل بهتر از خود خودکشی نیست. این برای من دلیل خوبی است. دیگران قبول کنند یا نکنند، ولی برای خودم قانع کننده است."
آهسته آهسته پا های خود را بیشتر داخل آب کرد. از سردی آب پاهایش می لرزید. چشم هایش را بست. حال تمام بدن اش از سردی می لرزید. نیم خیز شد تا خود را داخل دریا بیندازد، اما دوباره به جای خود نشست. چشم های خود را باز کرد و پا هایش را از آب بیرون کشید. بعدن ایستاد و گفت: " آب بسیار سرد است. من می خواهم که خود را بکشم، اما نه با این همه زجر. در زندگی رنج و درد بسیار دیده ام و حال نمی خواهم که مرگم مانند زندگی ام دردآور باشد. در این سردی خود کشی در آب سرد دیوانه گی است. باید راه و چاره ی دیگر پیدا کنم.."
با عجله خود را به خانه رساند. یک یک اتاق ها را پالید. بالاخره از یکی از خانه ها با ریسمانی برآمد. چند باربا دست خود ریسمان راامتحان کرد و بعد با قهر ریسمان را یک طرف انداخت. دو باره شروع کرد به پالیدن. بلاخره لبخند زنان با سیمی برق، از اتاق دیگر بیرون شد. به اتاق خودش رفت. یک سر سیم را محکم به دستک چت خانه بست. سر دیگر سیم را حلقه زد. چند بار با دست ها خود را آویزان کرد. بعد چوکی را برابر با حلقه گذاشت. حالا همه چیز آماده بود. روی چوکی ایستاد. حلقه را به گردن خودش انداخت. چشم هایش را بست و دست هایش را پشت کمر نهاد. یک بار برای چند لحظه تمام عمر خود را مرور کرد و بعد لبخند زد. آهسته آهسته حرکت کرد. یک ،دو، سه؛ می خواست با یک حرکت سریع چوکی را با پا بزند و کار را تمام کند که یک باره ایستاد. چشم هایش را باز کرد و دست ها را به طرف گردن خود برد. چند بار سیم برق را کش کرد و سر خود را از حلقه بیرون کشید. در حالیکه چهره اش سرخ شده بود، گفت: " سیم بسیار نازک است. با این نمی شود، خود کشی کرد. ببین، گردنم را بریده. این طور با این سیم دردش زیادتر است. خوب چه کار کنم که هم درد نداشته باشد و هم کار انجام شود؟ اگر ریسمان تاری می بود، کار آسان تر می شد. بازار می روم و ریسمان می آورم"
دو باره حلقه را باز کرد و چوکی را سر جایش گذاشت. بوت هایش را پوشید و سوی بازار روان شد.
در بازار آرام و با اطمینان قدم می زد. به هیاهو و رفت و آمد انسان ها هیچ توجه نداشت. خود را به دوکان های ریسمان فروشی رساند. یک یک دوکان ها را از نظر گذراند. مقابل دوکانی ایستاد. توجه اش را ریسمانی تاری جلب کرد. به ریسمان دست کشید. ریسمان مانند ابریشم نرم و ملایم به نظرش آمد. از دوکاندار خواست تا دو متر از ریسمان برایش بدهد. حال لبخند از روی رضایت روی لب هایش نشسته بود. ریسمان را گرفت و چند تاب داد و زیر بغل زد و سوی خانه روان شد. همان طور بی توجه به چهار اطرافش قدم برمی داشت. زمانی که می خواست از جاده ی عمومی عبور کند، سرو صدای در گوشش آمد تا خواست که به طرف صدا ها نگاه کند؛ صدای چند فیر مرمی به گوشش خورد. جابجا به زمین افتاد تا خواست از جایش برخیزد که موتری آمد و بالای شکمش بالا شد. لبخندی روی لب هایش نقش بست و از حرکت ماند.
چهار اطراف حادثه را اشخاص نظامی محاطره کردند. مردم از دور سوی او می دیدند و به یکدیگر می گفتند: " چیزی نیست! انتحاری بود و می خواست که بالای موتر خارجی ها حمله کند، ولی خارجی ها پیش از اینکه به آن ها نزدیک شود، او را با مرمی زدند."
بعد از چند لحظه همه متفرق شدند و همه چیز را از یاد بردند و به کار خود مشغول شدند.
وقتی حرف زدن و راه رفتن