ناگهان از دور نقطه های روشنی در آسمان نمایان شد. نقطه ها آهسته آهسته بزرگتر شد و تمام آسمان را پوشاند. وقتی نقطه ها نزدیک تر شد؛ همه مرغ های بودند که از بال های شان آتش فواره می زد. صداهای وحشتناکی از منقار های شان بیرون می شد و با هر بال زدن تکه های آتش را به زمین می ریختند. سبزه های خشک آینسو و آنسو می دویدند. مرغ ها چند دور زدند و بعد ناپدید شدند.  هیچ کسی از جایش تکان نخورد. یکی صدا زد: " باید تسلیم شویم، ورنه در آتش خواهیم سوخت. چاره ی دیگر نداریم."  اما کسی به حرف های او توجه نکرد. همه در انتظار سوی تپه چشم دوخته بودند تا حرف آخر را از او بشنوند.

یکباره از جا برخاست. کلاه اش را به سرش جابجا کرد. به دور دست ها نگاه کرد. همگی به حرکت درآمدند. کسانیکه ایستاده بودند، نشستند؛ کسانیکه نشسته بودند، ایستادند. گنجشک ها خاموش شدند و پرواز کزدند؛ کبوترها نشستند و به آواز خوانی شروع کردند. ماهی ها از درون آب بیرون پریدند ، بالا رفتند و به آسمان نشستند؛  ستاره ها پایین آمدند و به زمین نشستند. همه منتظر این وقت بودند تا تصمیم آخری گرفته شود.

سر اش را بلند کرد و سوی کوه ها نگاه کرد بعد چشم بر چشم مردان و زن های  که روبرویش صف بسته بودند، انداخت. سوی ستاره ها نگاه کرد و به آواز گنجشک ها و پرپر بال های کبوترها گوش داد. با خود گفت: " باید کاری کرد. همه باید راحت شوند. باید این زجر و غم  تمام شود."

کلاه اش را دو باره به سراش جابجا کرد. سوی همه لبخند زد. اما همگی بی حرکت ایستاده بودند. نزدیک صف مردان ایستاد و تک تک  آن ها را از نظر گذراند. همه با قامت های استوار و سر های بلند ایستاده بودند و سویش نگاه می کردند. آهسته کلاه اش را از سر بلند کرد و دو باره بر سر نهاد و تا پیشانی کشید. پس از چند لحظه سکوت به حرف زدن شروع کرد.  چند دقیقه گپ هایش ادامه داشت. همه خاموش بودند و سویش نگاه می کردند. بعد از چند لحظه به نقطه ای بلندی تپه ایستاد وبا آواز بلند فریاد زد: " همه آماده استید؟!"

همه با یک صدا فریاد زدند: " آماده هستیم!!!"

ناگهان فرمان داد: " بروید!!!"

همه مرد ها و زن ها به هر طرف دویدند. از هر طرف آتش زبانه می کشید. به سرعت همه جا را آتش گرفت. صدای همهمه و قیل و قال ازهر طرف می آمد.  او کلاه اش را تا پیشانی کشیده بود. بالای تپه ایستاده بود و به سپاهیان خود فرمان می داد. کوه ها به جنبش آمدند. دریا خشمگین، امواج اش را به هر طرف می انداخت. ماهی ها همدیگر را در آغوش گرفتند. ستاره ها زیر سنگ ها پنهان شدند ، سنگ ها پشت کوه ها پنهان شد و قامت کوه ها خم شد و شکست. هر طرف دود و آتش بود. نعره های مردها و زن ها بلند و بلندتر شد. صداهای وحشتناک از هر طرف می آمد. بلاخره همه هیاهو و نعره ها یکجا باهم خاموش شدند و دیگر هیچ صدای شنیده نشد.

از آن شب به بعد، سال هاست که در آن جا کسی زندگی نمی کند. همه چیز سنگ شده است. آب دریا از شور افتاده و قامت کوه ها شکسته است. از دو کوه، دو سلسله کوه دیگر پدید آمده است. مردها و زن های سنگی؛ بعضی خوابیده و بعضی ایستاده، هر طرف دیده می شوند. در میان آن ها مردی که کلاهی بر سر دارد و کلاه اش را تا پیشانی پایین کشیده، در بالای تپه ایستاده است و انگشت نشانه اش را سوی یارانش نشانه رفته است، گویی تا حال برای یارانش فرمان می دهد. سال هاست ماهی گیران از دوردست ها آن جا می روند و در دریا تور می اندازند، چنگک می اندازند و از صبح تا شام انتظار می کشند و شام با دست های خالی سوی خانه های شان بر می گردند. روز ها لاشخواران می آیند و روی شانه ای آدم های سنگی می نشینند و بر فرق سر های شان نول می زنند و شام بدون اینکه چیزی نصیب شان شود، پرواز می کنند. کسی را هیچ چیزی نصیب نمی شود.

وقتی قصه به پایان رسید، پیرمرد سر بلند کرد و به دور و برش نگاه کرد. همه خوابیده بودند.

قطره های اشک را که روی گونه هایش رسیده بود، با پشت دست هایش پاک کرد. کنار پنجره رفت و به دور دست ها نگاه کرد. سوی کوه ها و دریا خیره شد. سال هاست که این قصه را برای دیگران می گوید. سال هاست کوشش کرده تا قصه را جالب تر بسازد تا دیگران تا اخیر به قصه ی او گوش بدهند، اما هر باروقتی قصه تمام می شود، متوجه می شود که تنها اوست که بیدار است.

کسی حتا یکبار تا اخیر به قصه ای او گوش نداده است.



24 جنوری، 2010

ذکی فاضل