ساعت دیواری

هنوز چشم ها را باز نکرده  بود، جابجا نشست. آهسته آهسته چشم هایش را باز نمود. با تعجب دید که اتاق اش  نیمه تاریک شده است. حیران به چهار اطراف اش نگاه کرد. بعد به ساعت دیواری روبروی تختخوابش نگاه کرد. ساعت چهار و سی دقیقه بعداز چاشت بود. با رضایت لبخندی زد و گفت: " دو ساعت خوابیده ام ، اما بسیار سنگین خوابم برده بود." دست دراز کرد و پرده ی کلکین نزدیک تخت خوابش را پس زد. کله اش را پیش کشید و به بیرون نگاه کرد. تمام آسمان را ابر های سیاه پوشانیده بود و در بعضی جا ها مِه تا زمین می رسید. دو روز پی در پی برف باریده بود. همه جا سفیدِ سفید بود و سرک ها و جوی ها یخ بسته بودند.

از بس که سنگین خوابیده بود، چشم هایش پوف کرده بود. دو باره به بیرون نگاه کرد. همسایه ی روبرو که در طبقه ی دوم زندگی می کرد دهن کلکین ایستاده بود، به سوی آسمان نگاه می کرد. چشم های همسایه هم پوف کرده بود، معلوم می شد که او هم تازه از خواب بیدار شده بود. زنی پیر از پیاده رو خریطه ی سودا در دست آهسته آهسته قدم می زد و برف های روی پیاده رو را که سفیدِ سفید بود با نوک بوت های چرمی سیاه ساق دارش می زد. هیچ عجله ی نداشت، همانطور آهسته آهسته به قدم زدن ادامه می داد. شاید می خواست با آهسته قدم زدن ، زمان را آهسته به پیش ببرد تا آهسته آهسته پیر شود.  پسرکی که هر روز روزنامه می آورد و دهن دروازه ها می انداخت تازه رسیده بود. در فکر فرو رفت با خود گفت : " نکنه که صبح شده باشد؛ این پسر هر روز صبح روزنامه می آورد، اما امروز نزدیک شام شده و به کار آمده است." اما وقتی به سوی ساعت دیواری نگاه کرد، مطمین شد که اشتباه نکرده و ساعت   درست بود. چند جوان فازه کشان از کوچه عبور می کردند. ناگهان دروازه ی همسایه ی روبریش توجه اش را جلب کرد. همسایه ی روبرو، زن جوان و زیبایی بود. او هر روز صبح دهن کلکین خانه اش می ایستاد و کوچه را تماشا می کرد و گاه گاهی با سگ کوچک اش بیرون می شد و در کوچه چند دقیقه ای قدم می زد.چند دقیقه به سوی خانه زن زل زد و بعد با خود گفت: " بروم بگویم یا نی، فکر نکنم که کاری بدی باشد. بجای من هر کسی می بود این کار را می کرد. باید بروم و موضوع را بگویم. ولی اگر خوشش نیامد باز چه؟ " هر چه فکر کرد به نتیجه نرسید که برود یا نه.  خواب  سرش را سنگین کرده بود. دو باره با خود گفت: " اگرچه دو ساعتی خواب کرده ام ، نمی دانم که چرا سرم اینقدر سنگین است. می روم قهوه ی درست می کنم، شاید با نوشیدن قهوه حالم خوب شود."

می خواست که از جایش برخیزد ، اما دو باره خانه ی همسایه توجه اش را جلب کرد. در دل اش جنگی بود که برود یا نرود.  می  ترسید که اگر زن همسایه گپ بدی بزند یا بالای او بخندد بعد چه کار کند.  بعد دو باره با خود گفت: " می روم و خبرش می کنم. می خواهم دلم آرام شود. حیف است این موجود زیبا و معصوم از دست برود. امروز کاری را می کنم که دلم می خواهد."

تصمیم گرفت که اول قهوه درست کند و بنوشد تا فکرش آرام شود و بعد پیش زن همسایه برود. وقتی از جایش بلند شد، به جای اینکه سوی آشپزخانه برود، یکراست سوی دهلیز رفت. بالاپوش زمستانی اش را پوشید و دو باره به اتاق اش آمد. دهن کلکین ایستاد. زنی که خریطه ی سودا در دستش بود، هنوز آهسته آهسته قدم می زد. مرد همسایه  که در طبقه ی دوم  ساختمان روبرو زندگی می کرد، دهن کلکین ایستاده بود و به دور دست ها خیره شده بود. پسرکی که هر روز  روزنامه می آورد ،  کارش تمام نشده بود. چند جوان که فاژه می  کشیدند، هنوز از کوچه عبور نکرده بودند.  او چند لحظه ی دیگر فکر کرد و گفت: " میروم و برای خود کار بزرگی می کنم تا او از دست نرود. هر چه گفت؛ خوب گفت یا بد گفت، با خنده  پذیرایی می کنم."

کلاه اش را به سرش گذاشت و از خانه بیرون شد. چند لحظه دهن دروازه ایستاد و سوی آسمان نگاه کرد و بعد  آهسته آهسته اما با اطمینان سوی خانه ی همسایه حرکت کرد و روبری خانه ای همسایه ایستاد. چند لحظه ی به دروازه نگاه کرد و بعد زنگ در همسایه را فشار داد. چند لحظه بعد صدای از پشت دروازه به گوشش آمد که می گفت: " اِینه آمدم!" و بعد قلفک دروازه صدا داد و خانم زیبای همسایه با لباس خواب روبریش ایستاد و پرسید: " بفرمایید، کاری داشتید؟"

جواب داد: " مه همسایه ی روبرو شما هستم. نامم هوشنگ است. چند وقت است که این جا زندگی می کنم."

زن دو باره پرسید: " خوب چه فرمایشی داشتید؟"

این بار کمی جرات پیدا کرده بود و با اطمینان گفت: " یک ساعت است که از پشت کلکین اتاقم می بینم که این سگگ کوچک شما پشت دروازه  ایستاد است. چون هوا خیلی سرد است و به خصوص از طرف شب بسیار سرد می شود، فکر کردم که شما را باخبر کنم. حیف است این حیوان معصوم و زیبا را؛ خدا نکنه، یخ بزند. فقط برای گفتن همین گپ آمده ام و هان ببخشید که مزاحم تان شدم."

زن با خنده گفت: " نه مزاحم نشدید و تشکر از اینکه مرا خبر کردید، اما قابل تشویش نبود. من هر روز صبح اورا بیرون می کشم تا یک ساعتی در بیرون گشت و گذار کند و تا حال یک ساعت اش پوره نشده است."

با شنیدن این جمله، اول رنگش پرید و بعد گونه هایش سرخ شد. با یک خدا حافظی کوتاه با عجله سوی خانه اش رفت. همان طور که بدن اش می لرزید با خود می گفت: " مه دیوانه شده ام یا این مردم؟ مه ساعت دو بعد از چاشت خوابیدم و ساعت چهار و سی دقیقه  بعد از چاشت بیدار شدم.  ساعت هم درست است. اما این مردم کار هایی را که  معمولن صبح می کردند، همه حالا انجام می دهند. و زن میگه هر صبح سگ اش رابیرون از خانه رها می کند. حتمن کدام گپی خو است."

با همان عجله داخل اتاق اش شد.  به طرف ساعت دیواری نگاه کرد.

گفت: " ساعت درست است، پس مردم چرا ایطور میگن."

دو باره به سوی ساعت نگاه کرد، این بار بسیار دقیق نگاه کرد. در همان حال چهره اش باز شد؛ لبخند زد و یکباره لبخندش به قهقه ی بلند تبدیل شد. چند دقیقه بلند خندید و گفت: " ساعت نو است؛ ساعتی که دیروز خریدم."

دیروز وقتی برای خریدن ساعت دیواری به بازار رفت، با ساعت عجیبی به گفته ی خودش برخورد و بدون معطلی ساعت  را خرید. این ساعت متفاوت تر از دیگر ساعت های دیواری بود. ساعت قسمی طراحی شده بود که اعداد یک ، دو ،سه وبلاخره دوازده از راست نه بلکه از چپ شروع می شد و خاصیت دیگرش عقربه هایش بودند. برای نمایش ساعت که معمولن از عقربه ی کوتاه استفاده می شد، در این ساعت عقربه ی دراز به کار برده شده بود و عقربه ی کوتاه برای نمایش دقیقه کار می کرد و ثانیه گرد هیچ وجود نداشت. گردش عقربه ها ازراست به چپ نه بلکه از چپ به راست بود. او دیروز ساعت دو خوابیده بود و وقتی بیدار شده بود ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح بود نه چهار وسی دقیقه و او معمولن به موقعیت عقربه ها می دید، نه به اعداد ساعت و به همین خاطر متوجه اعداد ساعت جدید نشده بود.

ذکی فاضل

حوت، 1388