دوستان عزیز این قصه هم از قصه های پیتوی است که در نوجوانی از بزرگان شنیده بودم...

 

"یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش که مضمون نمانده است"

 

تقدیم به رییس جمهور ما

 

ماجرای صابون خواستن از شیطان

 

آن شب را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. اگرچه هر شب کارم همان بود، اما شبی را که حالا برای تان قصه می کنم، از دیگر شب ها تفاوت داشت. با آن که نه ساله بودم، اما هنوز هم شب ها در بستر خود می شاشیدم. نمی دانستم که عادت شاشیدن از چه وقت شروع شده بود. مادرم می گفت از روزی که به دنیا آمده بودم، هر شب همان کارم بود. شب ها را از ترس روز ها به سر می بردم و روز ها، دشنام ها، طعنه ها و ریشخند های دیگران آرامم نمی گذاشت. هر کسی که قصه ام را می شنید، می گفت که کار شیطان است. به اصطلاح مردم که مرا شیطان بازی می داد. برای من هم بهانه ی خوبی بود که بگویم، کار کار شیطان است. در اواخر نه سالگی ام عمل شاشیدن بیشتر شده بود. بعضی شب ها چند بارمی شاشیدم وشب دو یا سه بار مادرم تنبانم را تبدیل می کرد. بعضی شب ها مادرم از قهر برایم تنبان نمی داد و من تا صبح بدون لباس می خوابیدم. مرا چندین بار نزد داکتر بردند. داکتر هر بار دوا می داد، اما نتیجه نداد. چند بار نزد ملا بردند. ملا برایم تعویذ، شویست و دودی داد. همه را استفاده کردم، اما نشد که نشد. دلم برای مادرم می سوخت. بیچاره هر روز کالاهایم را می شست؛ دوشکچه ی مخصوص ام را که از تکه های ژنده و پلاستیک ساخته بود، آفتاب می داد. نیم روز را با کار های من سپری می کرد.

 

یک رور مادرم کالاهایم را می شست و منگ منگ کنان به من دشنام می داد. من از شرم چشم هایم را به زمین دوخته بودم و جرات نداشتم که چشم در چشم اش نگاه کنم. بعد با آواز بلند گفت: " او بچه شرم اس. حالی کلان شدی. بینی ما پیش قوم و خویش بریده می شه. چرا هوشته نمی گیری. یک کمی خو شرم کو."

من با شرمندگی گفتم: " خی بوبو! مه چتو کنم؟ شَو شیطان میایه، دستمه می گیره و مره بیرو می بره و میگه اینجه شاش کو. وختی می گم که مادرم دَو می زنه، قبول نمی کنه. یکدفه ده چمن می بره و یکدفه لب جوی. میگه جوی اس، شاش کو. مه خیالم می شه که بیرو استم و شاش می کنم. وختی بیدار می شم، ایطور می شه."

مادرم با قهر گفت: " بس کو. هر کار می کنین، باز می گین که کار شیطان اس. بریتان شرم اس. ایدفه اگه ایکاره کدی باز گوش و بینی ته می برم. ایقدر صابون از کجا می شه که هر روز کالایته بشویم. ما ایقه پیسه از کجا کنیم. او شیطان گور برده بگو که بوبویم گفته که ما اوقه پیسه نداریم که صابون بخریم. بریش بگو که برت صابون بته. ایدفه نبینم که شاش کنی. فامیدی یا نی؟"

من چاره ی دیگر نداشتم، گفتم: " خو میگومش."

شب بعد تصمیم گرفتم که نخوابم. چند ساعتی کوشش کردم که نخوابم، اما بالاخره خواب بالایم غالب شد و آهسته آهسته چشم هایم بسته شدند. تازه خوابم برده بود که کسی مرا تکان داد. چشم هایم را باز کردم، شخصی را بالای سرخود دیدم. با قهر گفت: "  وختی خَو کدی تشناب رفتی؟"

گفتم : " نی نرفتم؟ چرا؟"

او دو باره گفت:"اگه باز ده جایت شاش کنی، مادرت تره لت می کنه. بریم بیرون."

دستم را گرفت، هر دو از خانه بیرون شدیم. بیرون از خانه هیچ شباهتی با حویلی ما نداشت. هر طرف جوی آب بود و سبزه بود. بعد گفت: " اینجه شاشه کو."

گفتم: " نی بوبویم مره می کشه." دو باره گفت: " اینجه خانه نیست. ببین چمن است. بی غم شاشه کو."

من با گلایه گفتم: " نی، مادرم گفته که ما ایقه پیسه از کجا کنیم که هر روز صابون بخریم و کالاشویی کنیم. مره گفته که اول صابون بیارم. مره صابون بتی باز شاشه می کنم."

آن مرد با آرامی لبخند زد و گفت: " صابون کار داری؟"

جواب دادم: " هان، اول صابون بتی، باز شاشه می کنم."

او گفت: " خی پیش شو که بریم؛ برت صابون بیارم."

بعد دستم را گرفت و هر دو حرکت کردیم. از داخل کوچه ی خودمان گذشتیم و به جاده ی عمومی داخل شدیم و بعد به بازار رسیدیم. آن مرد با یک خیز بالای بام دوکانی رفت و بعد دست مرا گرفت و من هم به بام دوکان بالا شدم. او ریسمانی را از زیر بغل بیرون کرد و بعد کلکینچه ی را نشانم داد و گفت: " از اینجه پایین شو و هر قدر صابون دلت شد، بگی."

از تعجب دهانم باز ماند. باورم نمی شد که روی بام این دوکان کلکینچه ی هست. او ریسمان را به کمرم بست و بعد آهسته آهسته مرا به داخل دوکان پایین کرد. وقتی پا به زمین گذاشتم، متوجه شدم که دوکاندار در دوکان اش خوابیده بود. همه چیز برایم عجیب بود. آهسته و با احتیاط قدم پیش گذاشتم. بعد از چند دقیقه قفسه ی صابون های کالاشویی را پیدا کردم و چند دانه صابون برداشتم و آرام آرام خود را زیر کلکینچه رساندم و به او اشاره کردم که مرا بالا کند. پاهایم از زمین بلند شد و من خود را به کلکینچه رساندم که ناگهان پاهایم را چیزی محکم گرفت و به طرف پایین کش کرد. زمانی که به طرف پایین نگاه کردم، دوکاندار را دیدم که از پاهایم محکم گرفته و مرا به پایین می کشید و بلند بلند می گفت: " آخر گیرت کدم. چند شَو است که به خاطر تو دزد مردار اینجه خَو می کنم." من به جیغ زدن شروع کردم. صدا کردم: " کش کو که گیرم کد."

آن شخص زور زد تا مرا از کلکینچه بیرون کند، اما دوکاندار رها کردنی نبود و محکم مرا گرفته بود. با عذرو زاری و گریه به آن شخص گفتم که بیشتر زور بزند و مرا بالا کند و او هم زور میزد، اما نتیجه ی نداد. آن شخص صدا زد: " پایایته تکان بتی! بزنیش" بی فایده بود، زیرا دوکاندار از هر دو پاهایم محکم گرفته بود. دو باره گفتم: " نیمشه. ایلا نمی کنه!" او دو باره صدا زد: " سرش شاشه کو. باز ایلا می کنه!" دیدم که چاره ی دیگر ندارم و باید از گیر دوکاندار خلاص شوم و از ترس بالای دوکاندار شاشیدم. در همان حال تقلا می کردم تا خود را از چنگ دوکانداررها کنم. اما دوکاندار رها کردنی نبود. این بار با گریه گفتم: " ایلا نمی کنه. کش کو. یک کاری بکو."

آن شخص هیجان زده شده بود و در حالیکه زور می زد، صدا زد: " اگه ایلا نمی کنه، سرش گُه کن. تیز کو که گیر میایی."

دیدم چاره ی دیگر نیست. دوکاندار باز هم رها نکرد. بالای دوکاندار گُه کردم. اما باز هم دوکاندار رهایم نکرد. در همین گیرودار بودیم که تکان شدید خوردم و از خواب پریدم. چند لحظه در حیرت فررفتم و بعد لبخند زدم. بلاخره موفق شده بودم که برای مادرم صابودن بیاورم. اما از صابون درکی نبود. به چهار اطرافم نگاه کردم، صابون ها را نیافتم. در فکر شدم که صابون ها را کجا گذاشته ام. در همین فکر بودم که بوی بسیار بدی از زیر لحافم به مشامم رسید. آهسته لحاف را بالا کردم. یکباره گریه ام گرفت. این بار هم شاشیده بودم و هم...