داستان کوتاه
حالا پیش ریسمان ایستادم کرده اند. دست هایم را دست بند زده اند. مانند گذشته ها آزاد نیستم تا دست و پا بزنم. پدرم کجاست؟ کجاست تا بگوید:" چوچه گکم بیا در بغلم. بیا بریت اوسانه بگویم. اوسانه های دیو و پری، اوسانه های شهزاده و شاهدخت. از باغ های سبز، درخت های سیب، سیب های زرد و سیب های سرخ."
پدر جان کجاستی تا برایم قصه بگویی. یادم هست می گفتی:" کارای خوب کو تا خدا تره جنت ببره. ده جنت هر چیز اس، باغای سبز، درختای سیب، خدا بریت سیبای زرد و سیبای سرخ میته"
من پیش ریسمان ایستاده ام. کسی سر ریسمان را حلقه می کند و گره می زند.
شب وقتی نگهبان برایم نان آورد، دید به طرف کلکینچه می بینم. نور مهتاب از کلکینچه سفید سفید به رویم می تابید.
نگهبان دید که متوجه او نیستم پرسید:" به چه می بینی؟"
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
با قهر گفت:" د ای حال می خندی! اونجه چه است؟"
گفتم:" طرف کلکینچه نگاه کن. تو هم می بینی؟"
نگهبان پیش آمد و به طرف کلکینچه دید و با تعجب گفت:" چه ره می بینم؟ اونجه خو چیزی نیس."
با لبخند گفتم:" باغ های سبز، درخت های سیب، سیب های زرد، سیب های سرخ، همه از مه است."
نگهبان سر تکان داد و رفت.
پدر جان تو رفتی و مرا تنها رها کردی. مادرم برایم اوسانه نمی گفت. نمی دانم مادرم چرا این کار را کرد.
همه می گفتند:" کار کار مادرت است."
پدر جان بعد از رفتن ات تنها بودم. اتاقم همیشه سیاه بود و غذایم یخ. من تنهای تنها بودم. ولی مادرم تنها نبود. همیشه مردی در اتاق اش بود و همیشه هر دو می خندیدند و...
افسری رو به رویم ایستاد شده بود و چیزی می خواند، نمی دانم چه می گوید. حلقه کار اش تمام شده و پیش رویم گاز می خورد. پدر جان از آن روزی که تو رفتی و بر نگشتی تا حال گریه می کنم. اشک هایم را جمع کرده ام تا برایت نشان بدهم که چقدر گریه کرده ام. کسی نبود اشکم را پاک کند. کسی نبود دل داری ام دهد.
من قد می کشیدم. نگاه های من تغییر کرده بود. نگاه های دیگران هم تغییر کرده بود. از همه می شرمیدم. مادرم و کار هایش برایم زشت تر شده بود. رفت و آمد مرد ها زیاد شده بود. من از پشت کلکین چهره های شان را می دیدم. چهره های زشتر، گناهکار،بدرنگ و... داشتند. در دست های شان بوتل و سگرت بود. مستی می کردند و می خنددیدند و قهقه می زدند. هر بار که با خدا گپ می زدم به خدا می گفتم که به آنها سیب های زرد و سیب های سرخ ندهد.
آهسته آهسته قدم بلند تر می شد. بدنم بزرگتر می شد. پیش رویم بلند تر و بر جسته تر میشد. یک بار از چاه آب می کشیدم که در سطل چهره ی خود را دیدم. چقدر زیبا شده بودم. چشمانم بزرگ و مقبول مو ها یم طلایی و دراز شده بود. عاشق خود شدم و به طرف عکس خود چشمک زدم، خندیدم و از شرم روی خود را دور دادم. وقتی به سایه ی خود می دیدم، از زیبایی اندام خود لذت می بردم. پدر جان من بزرگ شده بودم. مانند شاهدخت اوسانه ها شده بودم و منتظر یک شاهزاده بودم.
صدا آمد:" کار را تمام کنید. وقت پوره شده."
صدای دیگری را شنیدم که گفت:" ما منتظر آمر صاحب هستیم. او بیرون رفته، تا آمر صاحب نیاید، ما اقدام کرده نمی توانیم."
پدر جان! در انتظار شاهزاده بودم که روزی همان مرد همیشگی که هر روز خانه ی ما می آمد، با ریش خینه زده، لنگی پهلوی با شف دراز و چهره ی زشت روبه رویم ایستاد شد. سفیدی چشم هایش مانند خون سرخ شده بود. چهره ی آن مرد مرا بیاد همان دیو اوسانه های شما انداخت. من می لرزیدم. از ترس او تکان خورده نتوانستم. مرد دست های درشت اش را به صورتم کشید و رو به مادرم کرده و گفت:" اینه دخترتام جوان و مقبول شده، چرا از مه پت کدیش؟"
مادرم با خنده گفت:" حالی وختی ای گپا نیس، باز گپ می زنیم."
من به خود لرزیدم و گریختم. به طرف اتاقم رفتم. به همان اتاق سیاه ، چه می کردم غیر از آن اتاق دیگر جایی نداشتم. بسیار شما را یاد کردم و گریستم. به بغل شما نیاز داشتم. پشت آن جمله ی شما دق شده بودم که می گفتی:" چوچه گکم! بیا ده بغلم ، بیا که بریت اوسانه بگویم. اوسانه های دیو و پری، اوسانه شاهزاده و شاهدخت."
همان صدا دو باره گفت:" او بچه تا آمر صاحب میایه، آخرین خواستشه پرسان کو."
شخص دیگری که لباس و کلاه سیاه به سر داشت، پیش آمد و با صدای خشن گفت:" آخرین گپای ته بگو."
بطرف آن مرد دیدم و لبخند زدم. او هم قهر کرد و رفت.
شب بعدی در اتاق سیاه و تنهای خود بودم که درب اتاق باز شد. مادرم با صدای بلند گفت:" اینه در اینجه است." خودش بیرون رفت.
همان شخص با ریش خینه زده و چشم های سرخ داخل شد. با دیدن او ترسیدم. دلم گواهی بد می داد. آهسته آهسته ، با ترس و لرز خود را به گوشه ی اتاق رساندم. مرد پیش آمد، پیش تر آمد. من خودم را به دیوار تکیه دادم و با شانه های نازک و ضعیف خود به دیوار فشار آوردم. دلم می خواست که دیوار فرو ریزد و من از آن اتاق سیاه فرار کنم.
آن مرد خود را به من نزدیک تر کرد و گفت:" نترس جانم. مه امشو مهمان تو استم. امشو بهترین شو توست."
من گریه کردم، عذر و زاری کردم ولی او همان طور به طرفم می دید. تا خواستم فرار کنم، از دستم گرفت. مانند گنجشک در دست اش پر و بال می زدم و او مرا محکم گرفته بود. چیغ زدم، رهایم نکرد. به طرف صورتش دیدم، صورتش سرخ شده بود ورگ های پیشانی اش می پرید. با دست دیگرش پیرهن ام را پاره کرد. تمام تنم لچ شد. من شرمیدم و خود را کش کردم. خود را بالای من انداخت. لب هایش تمام بدنم را دور زد. من گریه می کردم. به شاهزاده فکر می کردم که چه وقت می آید و مرا از دست این دیو خلاص می کند.
پدر جان! یادت هست می گفتی که وقتی دیو می خواست با تیغ اش شاهدخت را بکشد، شاهزاده با شمشیر می آمد و سر دیو را می بریدو شاهدخت را آزاد می کرد. حالی کجاست آن شاهزاده. دیو می خواهد با تیغ مرا بکشد. من چیغ می زدم، اما کسی نبود تا آوازم را گوش کند.
کسی صدا زد:" این آمر صاحب کجا رفته، اگه حکم دیر بمانه، باز پرسان می شیم."
صدای دیگر گفت:" وارخطا نشو، هر طور شده امشب کار را تمام می کنیم و حکم اجرا می گردد."
پدر جان! تو مرا می دیدی که چه حال داشتم؟ دیو خود را روی من انداخت. یکبار دست هایش را با فشار روی سینه هایم کشید و با خنده گفت:" به به چه سیب هایی!!"
من نمی خواستم که سیب هایم را به دست او بدهم. چیغ زدم و دست و پا می زدم، تا بلاخره دیگر چیزی نفهمیدم...
وقتی چشم گشودم، متوجه شدم که کسی مرا تکان می دهد. دیدم که مادرم بود. با چشمان سرخ بالای سرم ایستاده، با دیدن او گریه ام گرفت. فکر کردم که مرا دلداری می دهد، ولی او با قهر گقت:" چه شده، دیو زدیت؟ گریان نکو، برو خوده بشوی و این دوشک خون پر ره هم بشوی. هیچ گپ نیست. باز چند روز باد آموخته میشی."
مادرم رفت و حتا یکبار دستی مادرانه بسرم نکشید. سیب هایم را از من گرفتند. من تنها همان ها را داشتم. ساعت ها گریه کردم. خواستم بر خیزم، تمام بدنم درد می کرد و می لرزیدم. از جایم برخاستم. چشمهایم به آسانی جایی را نمی دید. کور مال کورمال به طرف تشناب رفتم. پاهایم یاری نمی داد. یک وقت دیدم که داخل آشپزخانه هستم و کارد آشپزی در دستم است. پاهایم همچنان حرکت می کرد، نمی دانستم به کجا می روم. دروازه را باز کردم. کارد در دستم بود. اتاق نیمه تاریک بود. متوجه شدم که صدای کسی بگوشم می آید. صدای مادرم بود با خشونت می گفت:" تو اینجه چه می کنی؟"
صدایی آمرانه پرسید:" بچه ها آماده هستید؟"
صدای دیگر جواب داد:" بلی آمر صاحب. شروع کنیم؟"
صدای اولی گفت:" شروع کنید که دیر شده."
مادرم با زشتی گفت:" برو. برو به اتاق خودت."
از جایش برخاست و از دستم گرفت. تا خواست مرا تیله کند، دستم به شدت به شکم اش خورد و چند بار پس و پیش رفت. مادرم همچنان چیغ می زد تا اینکه به زمین افتاد.
پدر جان! تو می گفتی که هر کس ظالم را جزا بدهد، خداوند او را به جنت می برد. در جنت باغ های سبز است، سیب ها زرد و سرخ است. من این کار را به خاطر سیب هایم کردم تا دو باره آن ها را بدست آورم.
نگهبان از بازویم گرفت و مرا پیش تیله کرد. پاهایم حرکت نکرد. بدنم سست شد. تاب خوردم و آهسته به طرف زمین خم شدم و به زمین افتادم. نگهبان بالای سرم نشست. از بند دست چپم گرفت و نبضم را دید. بعد یک دست اش روی قلب و دست دیگرش را بالای پیشانی ام نهاد. رنگ چهره اش سرخ شد و با وارخطایی صدا زد:" آمر صاحب! ای زنکه مرده."
آمر با قهر گفت:" احمق چه چتیات می گی؟"
نگهبان دوباره گفت:" بخدا آمر صاحب او مرده. نبض اش نمی زنه. قلب اش ایستاده و بدن اش سرد است."
آمر با وارخطایی آمد. دست چپم را گرفت و نبض ام را دید. دست اش را بر روی قلب ام نهاد. چهره ی آمر نیز تغییر کرد. از جایش برخاست و با خشم گفت:" اعدام اش کنید!"
نگهبان با چشمان زل زده گفت:" ولی آمر صاحب او خو مرده."
آمر دو باره گفت:" چیزی که امر کردم. به ما امر اعدام شده و ما به این کار نداریم که زنده است یا مرده. ما فقط امر را اجرا می کنیم، فقط امر را."
وقتی حرف زدن و راه رفتن